دوستت دارم

دوستت دارم

چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم

و خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم

دوستت دارم

چون با اطمینان و اعتماد کلید قلبت را به من دادی

دوستت دارم

بیشتر از آنچه که تصور می کنی

دوستت دارم چون دوستت دارم


عکس مذهبی حرم امام رضا





موضوع: امام رضا(ع)، دل نوشته،
برچسب ها: امام رضا،
[ سه شنبه 26 شهریور 1392 ] [ 08:22 ق.ظ ] [ زهرا علی پور ]

پابوسی امام رضا...

*هو الوفی
*
*
عاشق و دلداده امام رضا بود**
بعد از هر عملیات یک راست به پابوسی آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام مشرف
می شد
زمستان سال شصت و دو اتفاقی افتاد و نتوانست، به زیارت برود
هنوز چند روزی از مرخصی اش در آمل نگذشته بود که شنیدن خبر عملیات او را مصمم
به بازگشت نمود
برای برطرف نمودن اندوه از رخسار مادر و جلب رضایتش قول داد مرخصی بعد او را
هم به پابوسی ببرد
محمد سرش می رفت قولش نمی رفت
اسفند همان سال شهادت نصیبش گشت و پیکر مطهرش به طرز عجیبی بعد از خروج از
معراج الشهدا در اهواز، به مشهد مقدس منتقل شد
و بعد از طواف در حرم آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام تابوت سرگردان در
معراج الشهدای مشهد جای گرفت
پیگیری خانواده پس از مدتی قضیه را روشن ساخت
و مادر را برای شناسایی شهید به مشهد کشاند
وقتی چشمان پر اشکش به پیکر پسرش افتاد
گفت این محمد من است خودش است
آمده است مشهد تا آن عهدی که با مادرش بسته را وفا کند
..............
به یاد شهید محمد تیموریان
فرمانده گردان یارسول صل الله علیه و آله
شهرستان آمل، لشکر ویژه خط شکن25
کربلا*





موضوع: امام رضا(ع)، داستان،
برچسب ها: خاطرات شهدا، شهید محمود تیموریان، خاطره، امام رضا، لطف امام رضا، دستبوسی امام رضا،
[ یکشنبه 8 بهمن 1391 ] [ 10:14 ق.ظ ] [ زهرا علی پور ]

داستان واره هایی از دیوان خدا

زندگانی حضرت امام‏ رضا علیه‏السلام پر است از لحظاتی نورانی و شگفت ‏انگیز که دل شیفتگان را می‏برد. از کتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار ـ که براساس منابع موثق تدوین یافته ـ چند داستان کوتاه و خواندنی برگزیده‏ایم که تقدیم عاشقان اهل‏بیت علیهم‏السلام می‏کنیم: 

صحبت حیوان با امام

راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام‏رضا علیه‏السلام )

حضرت رضا علیه‏السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه‏گاهی برای استراحت به باغ می‏رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می‏شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می‏رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می‏گفت.

امام علیه‏السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند:

«ـ سلیمان! ... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه‏هایش حمله کرده است. زودباش به آن‏ها کمک کن!...»

با شنیدن حرف امام ـ در حالی که تعجب کرده بودم ـ بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن‏قدر با عجله به‏طرف‏ایوان دویدم که پایم به پله‏های لب ایوان برخوردکرد و چیزی‏نمانده‏بود که‏پرت‏شوم...

با تعجب پرسیدم: شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می‏گوید؟ امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟!»


ادامه مطلب


موضوع: امام رضا(ع)، داستان،
برچسب ها: داستانک هایی در مورد امام رضا، داستان کوتاه مذهبی، امام رضا، داستانک مذهبی، دیوان خدا، داستان های نعیمه دوستدار،
[ جمعه 8 دی 1391 ] [ 11:29 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic