الله اکبر


پیامبر (ص) از پزشک حاذقی که در ان زمان بسیار معروف بود پرسیدند :
میدانی چرا خداوند قلب را در کنار ریه انسان قرار داده
پزشک پاسخ داد :
خیر نمیدانم
پیابر (ص) فرمودند :
قلب انسان که کار میکند گرم میشود
و گرمای قلب با رد و بدل شدن هوا از ریه ها گرفته میشود






موضوع: سخن، داستان،
[ سه شنبه 20 بهمن 1394 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

((( ..:: داستان مهم و هشدار دهنده ::.. )))))

((( ..:: داستان مهم و هشدار دهنده ::.. )))))

دختری حدود 20 ساله در دانشگاه برای مشاوره به من مراجعه کرده بود و می گفت : " من عاشق شده ام! "
گفتم : عاشق چه کسی؟!

گفت : “ عاشق شوهر خاله ام شده ام! و این صرفا یک عشق ظاهری و قلبی نیست بلکه قضیه ازدواج در میان است! به خانمش که خاله من است گفته می خواهی از زندگی من بیرون برو می خواهی بمان من می خواهم زن بگیرم! فقط به او نگفته که زن دومم دختر خواهر خودت است! ”‌
گفتم : “ چند سالشه؟! لابد خیلی خوش تیپه؟! ”‌

گفت : “ شاید برای دیگران نباشه، چون حدود 60 سال دارد، ولی برای من هست! ”‌
گفتم : “ حتما خیلی پولداره؟! ”‌

گفت : “ نه راننده مردمه! ”‌
.
.
و ادامه مطلب...


ادامه مطلب


موضوع: داستان، سخن، متنوع،
[ سه شنبه 13 بهمن 1394 ] [ 05:01 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

یک داستان قشنگ:


یک داستان قشنگ:

در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند••••

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برودو اینکه این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند

 همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند•••••

 ___

 وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند

 

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.

 اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.

 ____

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.

 روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

 وقتی وزیران نزد شاه آمدند ، به سربازانش دستور داد ، ﺳﻪ وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند

در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند

 _________

 ✅وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید

 ✅اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد

 ✅و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.

 خیلی از ماها فکر میکنیم که اعمال ما چه سودی برای خدا دارد؛ و شاید با این فکر انحرافی در کارهای انسانی و اخلاقی و دینی خود اهمال کنیم.



موضوع: داستان، خدا...،
[ جمعه 16 مرداد 1394 ] [ 07:16 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

شهید عباس بابایی

همه واسه بدرقه و وداع جمع شده بودن خونه مون
عباس صدام کرد..."ملیحه...! بریم یه گوشه باهات حرف دارم..."
اشک همه پهنای صورتشو گرفته بود.گفت:
"مراقب سلامتیت باش اگه برگشتی دیدی من نیستم..؟؟؟
اینو قبلاً هم ازش شنیده بودم طاقت نیاوردم.گفتم:
"عباااا س آخه من چه جوری میتونم دوریتو تحمل کنم؟!
تو چطور میتونی؟هنوز اشکای درشتش رو صورتش بودگفت:
"تو عشق دوم منی ملیحه ، من میخوامت❤ ولی بعد از خدا
نمیخوام اون قدر بخوامت که برام بشی مثه بت
ساکت شدم چی میتونستم بگم؟! گفت:
"کسی که عشق خداییشو پیدا کرده باشه
باید از همه اینا دل بکنه"عباس گفت:
"پاشو راه برو میخوام نگات کنم،گفتم:
"وا… یعنی چی...؟!!!"
میخوام ببینم تو لباس احرام چه شکلی می شی.؟
من راه میرفتم و اون سرتا پامو نگاه میکرد.
جوری که انگار اولین باره داره منو میبینه
انگار شب خواستگاریم باشه.گفتم:
"بسه دیگه.! مردم منتظرن..."گفت:
"ولشون کن...بذار بیشتر با هم باشیم..."
اتوبوسا جلو در مسجد منتظرمون بودن
از تو شلوغی حیاط مسجد.کشیدم یه گوشه...
انگار دوره نامزدیمون بود همه سوار شده بودن و منتظر اومدن من.
بالاخره باید جدا میشدیم.یکی داشت مداحی میکرد و صلوات میفرستاد.
یهو داد زد:"سلامتی شهید بابایی صلوات...!!!"
پاهام سست شدن دیگه جلوتر نرفتن برگشتم...
"عباس ...این چی میگهه...؟!
گفت:"اینم از کارای خداست…"
ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿ܓ✿

خاطره ای از خانوم حكمت،همسرشهید عباس بابایی




موضوع: داستان،
[ چهارشنبه 14 مرداد 1394 ] [ 10:52 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

قران.بهشت.امام حسین(ع)

آیت الله شبیری فرمودند:
چند سالی بود که معنی و تفسیر آیه 73 سوره زمر مرا بخود مشغول نموده بود.

(وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَی الْجَنَّةِ زُمَرا|(زمر73ً )

یعنی مومنین را به سمت بهشت می کشند .

از خود پرسیدم چرا گفته شده به سمت بهشت میکشند!!

تمام کتب و تفاسیر مختلف را دیدم نتیجه ای حاصل نشد تا اینکه به روایتی از امام صادق علیه السلام در بحار الانوار برخورد نمودم .که می فرماید:

مومنین و دوستان سید الشهدا (ع) در روز حساب از خدا می خواهند قبل از ورود به بهشت مولایشان حسین را ملاقات نمایند .

امام به دیدار محبان می آید .
این ملاقات بسیار طولانی می شود .
امام صادق می فرماید هردو طرف غرق تماشا هستند و هیچکدام چشم بر نمی دارند نه امام محبان خود را رها می کند نه دوستان سید الشهدا از مولای خود دل بر می دارند .

ملاقات آنقدر طولانی می شود که خداوند به مأموران بهشت می فرماید این مومنین و دوستان حسینم را به طرف بهشت بکشید تا ملاقات پایان یابد.

یا ابا عبدالله

تصویر قشنگی ست که در صحنه ی محشر ...

ما دور حسینیم و بهشت است که مات است ...





موضوع: متنوع، داستان، سخن،
[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 03:28 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

خانم! امام زمان (عج) رو دوست داری؟

بهش گفتم: امام زمان (عج) رو دوست داری؟

گفت: آره ! خیلی دوسش دارم

گفتم: امام زمان حجاب رو دوست داره یا نه؟

گفت: آره!

گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟

گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان عج به ظاهر نیست ، به دله

گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست ، به دله بدم میاد

گفت: چرا؟

براش یه مثال زدم:

گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده

و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری

و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.

عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟

بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم.

بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟

چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه!

دوست داشتن به دله…

دیدم حالتش عوض شده

بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟

تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟

حرف شوهرت رو باور می کنی؟

گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟

معلومه که دروغ میگه

گفتم: پس حجابت….

اشک تو چشاش جمع شده بود

روسری اش رو کشید جلو

با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم ، حجاب که قابلش رو نداره

از فردا دیدم با چادر اومده

گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!

خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره

می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.

http://antig-bo.mihanblog.com/






موضوع: داستان، متنوع،
[ دوشنبه 8 تیر 1394 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ زهرا علی پور ]

داستان زیبا

عکس و تصویر کاخ همه شاهان جهان را ک بگردی/دربارکسی پنجره فولاد ندارد السلام علیک یا علی ابن ...

یه روز یه مهندس انگلیسی اومده بود برای سیستم تهویه ای حرم اقا امام رضا(ع) که وقتی داشت داخل صحنا رو بازدید میکرد چشمش خورد به پنجره فولاد اقا. رو کرد به مترجمش چرا انقدر اینجا شلوغ و این دستمالها چیه که مردم به اون میبندن؟؟ گفت ما شیعه های ایران هر مشکلی داریم میایم اینجا و این دستمالا رو میبندیم تا مشکلمون زودتر حل بشه. که دیدن مهندس کرواتشو ازگردنش در اورد و بست به پنجره فولاد اقا. که چند قدمی از کنار پنجره دور نشده بودیم که تلفنش زنگ خورد مترجم میگه دیدم مهندس حالش دگرگون شد نمی تونست حرف بزنه بعدازین که حالش بهتر شد گفتم اتفاقی افتاده دستاش میلرزید گفت خانمم بود ما تو خونه یه دختر فلج داریم زنگ زده میگه کجای بهش گفتم چرا گفت یه شخصی اومده بود جلوی در گفت من رضا هستم همسرتون منو فرستاده اومدم دخترتون ببینم برای چند لحضه اومد اتاق بچه یه نگاهی بهش کرد یه دستی رو سرش کشیدو گفت به اقاتون بگید مشکلش حل شد و رفت بعد ازین که برگشم اتاق بچه دیدم ایستاده رو جفت پاهاش داره راه میره این اقا کی بود فرستادی وقتی رفتم جلوی در رفته بود ..




موضوع: امام رضا(ع)، داستان، عکس،
[ دوشنبه 18 اسفند 1393 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

*ماجرای دختری که سه روز بود مرده بود

خادم حرم قمر بنی‌هاشم (ع) تصریح کرد: شبی قبل از نماز صبح در اطراف ضریح مطهر حضرت عباس(ع) بودم و دیدم زن عربی دختر خود را بر روی پشت خود بسته و با ورود به حرم، ضریح را دید و سجده کرد و به زیارت پرداخت.

حاج عباس بیان داشت: این خانم حدود چند ساعت ضریح مبارک را زیارت کرد و من حساب کردم حدود 55 مرتبه به دور ضریح چرخید و هر بار که یک دور تمام می‌شد، چیزی می‌گفت و دوباره حرکت می‌کرد.

وی خاطر نشان کرد: نماز صبح که تمام شد، دیدم که آن دختر بچه در کنار ضریح گریه می‌کند و هر چه گشتم مادرش را پیدا نکردم.

وی ادامه داد: سراسر حرم را گشتم و بالاخره آن زن را دیدم در گوشه‌ای خوابیده و به سختی از خواب بیدار شد.

کلیددار حرم ابوالفضل (ع) عنوان کرد: به او گفتم بچه‌ات گریه می‌کند که ناگهان سراسیمه از جا بلند شد و با بغض فریاد می‌زد زنده شد؟ زنده شد؟

وی تاکید کرد: آن زن گفت بچه‌ام سه روز است که مرده و او را آوردم تا اینجا زنده شود، زیرا اگر پدرش می‌دانست، قطعا مرا می‌کشت.

حاج عباس گفت: طبق رسم حرم بلافاصله آن کودک را به اتاقی که پنجره‌اش به سوی صحن مطهر قرار دارد بردم و این خبر را به استاندار و مرجع آن زمان اطلاع دادم.





موضوع: داستان،
[ جمعه 5 دی 1393 ] [ 10:35 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

داستان من ...

روایت اولین نماز دکتر Jeffrey Lang استاد ریاضیات دانشگاه کانزاس است...

   

وی که در خانوادهای پروتستان در آمریکا به دنیا آمده است. وی به هنگامی که دانشجو بود از طریق یکی از دانشجوهای مسلمانش نسخه ای ترجمه شده از قرآن را هدیه گرفت و ظرف سه سال همه آن را مطالعه کرد و در پایان تصمیم گرفت اسلام بیاورد که در ادامه این نوشتار از زبان خودش ماجرا را پی خواهید گرفت.

   

روزی که مسلمان شدم امام مسجد کتابچه ای درباره چگونگی ادای نماز به من داد.

ولی چیزی که برایم عجیب بود، نگرانی دانشجوهای مسلمانی بود که همراه من بودند. همه به شدت اصرار می کردند که :

راحت باش!
به خودت فشار نیار!
بهتره فعلا آرام آرام پیش بری…

پیش خودم گفتم، آیا نماز این قدر سخت است؟


ادامه مطلب


موضوع: داستان،
[ سه شنبه 2 دی 1393 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

شهیدی که شب قدر زائر امام رضا(ع) شد

شب 23 رمضان از بچه‌ها پرسیدم بالاخره پیکر شهید موسوی را به آمل فرستادید یا نه؟ گفتند: نه! پرسیدم: چرا؟ گفتند: ما داشتیم مقدمات انتقال پیکر شهید را آماده می‌کردیم و در آستانه فرستادن آن بودیم که مادر شهید تلفن زد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، سردار سید محمد باقرزاده رئیس کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در ادامه این خاطره می‌گوید: طبق برنامه‌ای که تدارک دیده شده بود، قرار بود پیکر پاک شهید موسوی را به مازندران منتقل کنیم و به خانواده شهید تحویل دهیم تا پس از مراسم احیای شب 21 ماه رمضان، فردای آن شب یعنی روز شهادت حضرت علی(ع) همان جا تدفین شود.

در جریان انتقال پیکر پاک شهدا، دوستان با وجودی که پیکر شهید موسوی را کنار گذاشته بودند تا به شمال بفرستند اما به طور اشتباه همراه شهدای دیگر، پیکر ایشان را هم به اهواز فرستادند، تا همراه شهدای دیگر از شملچه به طرف مشهد تشییع شود.

همان زمان، مادر شهید تماس می‌گیرد و اصرار می‌کند پیکر شهید را به مازندران بفرستید، چون آن طور که ایشان گفته بود خانواده شهید برنامه‌ریزی کرده بودند و مهمان دعوت کرده بودند. دوستان تلفن زدند و مرا در جریان گذاشتند. من گفتم: اگر خانواده شهید اصرار دارند، چاره‌ای نیست، پیکر را سریع با هواپیما به تهران و از آن جا به شمال بفرستید اما برای خودم این پرسش پیش آمد که شهید چطور حاضر شده دوستانش را ترک کند و فیض حرم ثامن الائمه(ع) را از دست بدهد؟ چون کاملاً معتقدم ما کاره‌ای نیستیم،‌ همه کارها دست شهداست.

این گذشت تا این که شب 23 رمضان از بچه‌ها پرسیدم بالاخره پیکر شهید موسوی را به آمل فرستادید یا نه؟ گفتند: نه! پرسیدم: چرا؟ گفتند: ما داشتیم مقدمات انتقال پیکر شهید را به آمل آماده می‌کردیم و در آستانه فرستادن آن بودیم که تلفن زنگ خورد، مادر شهید پشت خط بود و گفت: دیشب خوابی دیدم و طبق آن بچه من باید اول به مشهد برود، زیارت بکند بعد بیاید ما پیکر را تحویل بگیریم. جالب اینکه‌ شهید سیدعلی موسوی از پیکرهایی بود که دو بار دور ضریح نورانی آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) طواف داده شد.

این شهید بزرگوار سال ۱۳۴۷ در روستای ولوکلا متولد شد و سال ۶۵ در سلیمانیه عراق به شهادت رسید.

این خاطره در کتاب کبوتران حرم چاپ شده است.





موضوع: امام رضا(ع)، داستان،
برچسب ها: شب های قدر، داستان شب قدر، شهید وشب قدر،
[ جمعه 27 تیر 1393 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic