به یاد دارم...

 
 
 

 
 
به یاد دارم...لحظه ای كه وارد حیاط حرمت شدم...

به یاد دارم... كه چه گفتم... شما هم به یاد دارید؟

به یاد دارم... قدمهایی كه در حرمت برداشتیم...

به یاد دارم... اشكی كه رو به ضریحت ریختم...

به یاد دارم... عاجزانه التماس كردن هامو....

به یاد دارم... قسم دادن هامو...

به یاد دارید؟!!!!..... به یاد دارید؟!!!!....

خواستم ضامنم شوید...به اندازه ی آهو هم نبودم ضامن آهو؟!

دلی شكسته...صدای شكسته شدنش را نشنیدید؟

عهدی كه بستیم رو به ضریح طلاییت فراموش شده؟!!!!

پس چرا سكوت كردید آقا؟

دلم شكست!!!مگر نه اینكه شما صدای دل شكسته هارو می شنوید

پس دل شكسته منتظر جواب شماست...

دلگیرم آقا....

 

 





موضوع: دل نوشته،
[ پنجشنبه 28 دی 1391 ] [ 09:39 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

100 سخن کوتاه ولی پرمحتوا

1. از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد : زهد چیست‌ ؟ فرمود : رغبت‌ به‌ تقوى‌ و بى‌ رغبتى‌ به‌ دنیا .


2. از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد : مروت‌ چیست‌ ؟ فرمود : حفظ دین‌ ، عزت‌ نفس‌ ، نرمش‌ ، احسان‌ ، پرداخت‌ حقوق‌ و اظ‌هار دوستى‌ نسبت‌ به‌ مردم‌ .


3. از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد : كرم‌ چیست‌ ؟ فرمود : بخشش‌ پیش‌ از خواهش‌ و اطعام‌ در قحطى‌ .


4. از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد بخل‌ چیست‌ ؟ فرمود : آنچه‌ در كف‌ دارى‌ شرف‌ بدانى‌ ، و آنچه‌ انفاق‌ كنى‌ تلف‌ شمارى‌ .


5. از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد : بى‌ نیازى‌ چیست‌ ؟ فرمود : رضایت‌ نفس‌ به‌ آنچه‌ برایش‌ قسمت‌ شده‌ ، هر چند كم‌ باشد .


6 . از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد : فقر چیست‌ ؟ فرمود : حرص‌ به‌ هر چیز .


ادامه مطلب
[ یکشنبه 24 دی 1391 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

ایمان...



[ یکشنبه 24 دی 1391 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

تا گفتم ... گفت

نشسته ام روبه‌روی ضریحت و دارم راز و نیاز می‌کنم، با او. تو شاهد باش.
تو شاهد باش که تا گفتم کاف، کبریتی آورد و زندگی ام را به آتش کشید، وقتی نگاهش را از من گرفت.
من اما می‌خواستم بگویم کمک!
تا گفتم ف فراموشم کرد گفت تو فراموشم کردی! می‌خواستم بگویم فقط نگاهی از تو مرا بس بود.
تا گفتم شین، شیدایی سینه چاکانش را به رخم کشید می‌خواستم بگویم شرمنده! بضاعتم اندک است، شرمنده.
تا گفتم ت، تنهایم گذاشت و گفت تو را باد به کجا خواهد برد ای من ناتمام پر از «منیت». نمی دانست از تنهایی چقدر می‌ترسیدم از دستهایی که در خالی مه و ابر «هیچ» را در آغوش می‌گرفتند.
تا گفتم لام گفتی سلامی و السلام تو را بس با مردم این زمانه، بنده من! می‌خواستم بگویم لبهایم را می‌دوزند مردم این زمانه وقتی نام تو را می‌برم.
تا گفتم میم گفت «ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می‌پنداشتیم !»
دلم لرزید و زمزمه وار گفتم: من را به تازیانه بی التفاتی ات رنجور نکن که «چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم» با تو می‌گفتم که «چنانم من از این کرده پشیمان که نگو»
تا گفتم واو گفت وای بر تو ای انسان ظلومِ کوتاه دستِ کوتاه نگر کوتاه عمر، که تو را در خُسران همواره و همیشگی آفریدیم.
گفتم وای بر من اگر قدر آب حیاتی که به من چشانده ای و استسقا وار هنوز طلبش می‌کنم ندانم و عطش سخت دلم را فرو ننشانم.
تا گفتم ب گفت بیرون در چه کرده ای که درون آیی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم جسارتاً بهشتت را نمی خواهم «بارها» و«باد ها» و «باید ها» و «باشد ها» را از بیراهه ها بر تن رنجورم کشیدم که لحظه ای باد بویت را به استشفاء دل کورم بیاورد تا که بینا شود و جهنم بی تو برایم بهشت گردد.
تا گفتم ه گفت «هل یستوی الأعمى والبصیر أفلا تتفكرون» (سوره انعام آیه 50).
دیگر چیزی نگفتم های های گریه کردم.





موضوع: امام رضا(ع)، دل نوشته،
برچسب ها: تا گفتم، گفت، تا گفتم .گفت،
[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 11:02 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

زندگی

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پرکردن آن با چند توپ گلف کرد.

بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پراست؟

و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و بازهمگی موافقت کردند.

ادامه مطلب


موضوع: داستان،
[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 08:48 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

شهادت امام رضا علیه السلام از زبان اباصلت هروی

خبر از شهادت خویش به اباصلت

اباصلت هروی می گوید:
من در خدمت حضرت رضا علیه السلام بودم. به من فرمود:« ای اباصلت! داخل این قبّه ای که قبر
هارون است، برو و از چهار طرف آن کمی خاک بردار و بیاور.»
من رفتم و خاک ها را آوردم.
امام خاک‌ها را بویید و فرمود:« می‌خواهند مرا پشت سر هارون دفن کنند، ولی در آنجا سنگی ظاهر می شود که اگر همه کلنگ‌های
خراسان را بیاورند، نمی توانند آن را بکَنند.» و این سخن را در مورد بالای سر و پایین پای هارون فرمود.
بعد وقتی خاک پیش روی هارون یعنی طرف قبله هارون را بویید، فرمود:« این خاک، جایگاه قبر من است. ای اباصلت، وقتی قبر من ظاهر شد، رطوبتی پیدا می شود. من دعایی به تو تعلیم می کنم. آن را بخوان. قبر پر از آب می شود. در آن آب ماهی های کوچکی ظاهر می شوند. این نان را که به تو می دهم برای آنها خرد کن. آنها نان را می خورند. سپس ماهی بزرگی ظاهر می شود و تمام آن ماهی های کوچک را می بلعد و بعد غایب می شود. در آن هنگام دست خود را روی آب بگذار و این دعا را که به تو می‌آموزم بخوان. همه‌ی آب‌ها فرو می روند. همه‌ی این کارها را در حضور مأمون انجام ده.»
سپس فرمود:« ای اباصلت! من فردا نزد این مرد فاجر و تبهکار می روم. وقتی از نزد او خارج شدم، اگر سرم با عبایم پوشانده بودم، دیگر با من حرف نزن و بدان که مرا مسموم کرده است.»


ادامه مطلب


موضوع: امام رضا(ع)،
برچسب ها: شهادت امام رضا، ویژه شهادت امام رضا(ع)،
[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

دلم هوای گریه دارد

آن روزها من فقط یک دختر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعه‏هایت و آب خوردن از سقاخانه‏اتْ با کاسه‏های طلایی‏اش، دوست می‏داشتم.
آن‏چه از تو در خاطر کودکانه‏ام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو می‏کرد.
پدر مرا بر روی شانه‏هایش سوار می‏کرد تا در میان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانی‏ات می‏چرخیدند، دستم به پنجره‏های ضریحت برسد و بتوانم آن را ببوسم. بعد، پدر گوشه‏ای می‏نشست و زیارتنامه می‏خواند و من بر روی سنگ‏های مرمر صحن آیینه‏ات، لی‏لی‏کنان بازی می‏کردم.
یک‏بار ضمن بازگشت از زیارت، در حالی که پدر کفش‏هایم را از کفشداری می‏گرفت، دستم از میان دست پدر رها شد و جمعیت مرا با خودش برد. هر چه چشم چرخاندم، پدر را ندیدم.

ادامه مطلب


موضوع: امام رضا(ع)، دل نوشته،
[ جمعه 22 دی 1391 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

عکس بی نظیری از حرم امام رضا (ع) در سال ۱۳۵۰

[ پنجشنبه 14 دی 1391 ] [ 11:27 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

یا ضامن اهو هوامو داشته باش

کاشکی من کبوتری تو صحن باصفات بودم

سایه بون حرم و گلدسته ی طلات بودم

آقا جون با یک نگاه قلب منو صفا بده

جون زهرا مادرت مریضا رو شفا بده

مریضا تاب ندارن؛از عشق تو خواب ندارن

ضامن آهو رضا...لاله ی خوشبو رضا.. .

من میخوام تا عمر دارم همیشه نوکرت باشم

ذاکر کوی تو و خادم مادرت باشم

گر که من خار تو ام، نوکر دربار تو ام

خوشحالم گر بدونی که نوکر دربارتم

دردمو شفا بده؛به قلب ما صفا بده

 





موضوع: امام رضا(ع)، شعر،
[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 11:16 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]

بارگاه نورانی امام رضا (ع)

چنانکه گفته شد مأمون دستور داد تا بدن شریف حضرت رضا (ع) را در آرامگاه کنونی که کنار قبر پدرش هارون الرشید بود، دفن نمودند.
برای روشن شدن این موضوع که چرا قبر هارون در دهکده‌ای دورتر از شهر طوس واقع است، باید به طور فشرده به مطلبی که در بسیاری از کتب تاریخی آمده است، اشاره نمایم و آن موضوع خواب هارون است که جبر ئیل بن بختیشوع پزشک مخصوص او نقل نموده است که در رقّه که نام یکی از شهرهای ساحلی فرات است، هارون در خواب می‌بیند که مشتی خاک به او نشان می‌دهند و می‌گویند این خاکِ گور تو است و او می‌پرسد این در کجاست، پاسخ می‌دهند در طوس.
نفرت از طوس بدین وسیله در دل هارون جایگزین گردید و آنچه پزشک او تلاش نمود که‌این مطلب را از دل او بیرون کند، نتوانست خواب مذکور آنچنان هارون را پریشان خاطر ساخت که رسماً از ورود به طوس، خودداری کرد و در باغی بزرگ که به حمیدبن قحطبه تعلق داشت سکونت نمود و در همان باغ هم درگذشت. و در همان جا هم به خاک سپرده شد این باغ قطعاً دارای ساختمان مجلل و باشکوهی بوده است که استعداد پذیرائی خلیفه‌ای چون هارون را داشته است و چون مأمون تا سال 203 یعنی ده سال پس از مرگ رشید در خراسان بوده است بدون تردید قبر پدر خود را بسیار آباد می‌داشته است آنچنان این باغ آباد بود که مأمون به نقل ابن تغری هنگامی که از مرو عازم بغداد بود مدتی در آنجا سکونت نمود. امام رضا (ع) هم در آنجا مسموم و به خاک سپرده شد اما در مورد قبه‌ای که بر فراز قبر هارون بوده است نیز روایات متعدد در کتب تاریخی ضبط است از آن جمله عده‌ای از رُوات، روایت کرده‌اند که امام رضا (ع) به ابوالصلت دستور داد که در قبّه‌ای که قبر هارون در آن است برو و مشتی خاک از چهارسوی آن بیاور.

ادامه مطلب


موضوع: امام رضا(ع)،
[ یکشنبه 10 دی 1391 ] [ 08:04 ب.ظ ] [ زهرا علی پور ]
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic